13 آبان نازم میکشد که مهر امام را بر دل نتابم.
13 آبان نازم میکشد که مهر امام را بر دل نتابم.
اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای نه شکوه ای، حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .
انتظار بی مفهوم است نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .
فقط صدای چلک چلک باران
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم .
نوك انگشتانم را بر شیشه آبی آسمان می كشم و تكه ابرهای سفید را به بازی می گیرم ،
به تو فكر می كنم ، تویی كه روحت را از من پنهان می كنی و رها ، چون نسیمی در میان نارنجستان ها می گذری ،
به سرنوشت خود و روحی كه همواره از غم ها و شادی های زودگذر لب پر می زند ،
و به لحن صریح روزگار در توصیف فاصله ها...
آبجی امروز نوشته ات را خواندم
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم...
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و سه نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!
تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
تا معانیشون رو فهمید و درست درکشون کرد.
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد...
خسته و کلافه ام , برای بار چندم به ساعتم نگاه می کنم, از روی عادت ,بی اینکه بفهمم ساعت چند است . منتظر کسی نیستم اما اضطراب انگار روحم را ذره ذره می جود.
لبخند های تکراری... حرف های بیهوده... لبخندمی زنم و در پاسخ اطرافیانم چند کلمه ای می گویم بی اینکه بفهمم چه گفته ام.
ثانیه ها انگار نمی خواهند بگذرند و زمان در جا یخ زده است.
کدام یک از ما حسش نکرده ایم؟ تنهایی را می گویم, این حس کشنده تنهایی را و چه کسی بهتر از تک تک ما می داند که واقعیت تنهایی را در میان جمع می توان حس کرد؟در جمع و در عین حال تنها و تنهایی انگار به تمام حس ها و رویاهایم یک جورعمق, یک جورحزن و اندوه می بخشد.اما در تنهایی که با خودم حرف می زنم, در سکوت, انگار به درون هوشی نقب می زنم که از من نیست ,خیلی پخته تر و با تجربه تر از آن است که در تمام عمر بوده ام جواب سوال هایی را پیدا می کنم که همیشه برایم بی پاسخ مانده اند
با خودم که بحث می کنم گفتگو می کنم انگار نیمه گمشده ام را از میان تمام خاطرات خاک خورده گذشته بیرون می کشم و اوست که انگار به من می گوید :"نگاه کن تو همیشه تنها بوده ای .تنها بوده ای و فرو رفته ای حتی میان جمع."
چند خطی از بابا بزرگ:
خنده بر لب میزنم تا كس نداند راز من!ورنه این دنیا كه ما دیدیم خندیدن نداشت!!!من از شهرتو چون نالان میگذرم تنها سایه من باشد هم سفرم این عشق تو مرا بنگر تا كجا كشانده دست از دلم بدار كه دگر تاقتم نمانده!
آرام ، آرام ، همه چیز را یاد گرفتم.
باورت نمیشود
یادگرفتم شبها بخوابم ! با یك آرام بخش هر ماه.
یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم ،
حتی وسط حرفهایش بلند نمیشوم!
یاد گرفتم
بدون كمك كسی از چهار راه بگذرم.
نگرانم نشو ، همه چیز را یاد گرفته ام
مثل كوری كه عصا به دست سر به زیر تنش را جمع میكند كه به چیزی نخورد ،
راه رفتن در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم!!