تبلیغات
حالا من و یك عالمه دلتنگی و كلاغی كه هیچگاه به خانه اش نرسید
آبان |

 

 

13 آبان نازم میکشد که مهر امام را بر دل نتابم.

 


نوشته شده توسط پسر جنوبی در پنجشنبه 16 آبان 1387 و ساعت 08:09 ب.ظ
شمع |

شمعی سوخته

سوخته ای برافروخته !

آبجی با من تماس بگیر ۰۹۳۶۰۵۶۹۶۰۶(با یه خط ایرانسل)


نوشته شده توسط پسر جنوبی در شنبه 13 مهر 1387 و ساعت 08:10 ق.ظ
|

سلام .
راستش خودم هم دلم برای اینجا تنگ شده است .
باید فکری برای این دلتنگی بکنم .


نوشته شده توسط پسر جنوبی در چهارشنبه 3 مهر 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق |

چه خبر خوبی از این بهتر نمی شد.

امیدوارم که لیاقتت را داشته باشد هرچند که میدانم لیاقت تو را ندارد چون تو واقعا یک فرشته هستی.


نوشته شده توسط پسر جنوبی در چهارشنبه 27 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ
من و تو |

چه دوریم و چه نزدیک به هم !!!


نوشته شده توسط پسر جنوبی در شنبه 9 شهریور 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ
تبریک |

سلام بابابزرگ عزیز

ازدواجت رو بهت تبریک میگم ما که شیرینی نخوردیم!

اما برای خودت و همسر مهربانت نور آرزو میکنم و سعادت را

و دعا میکنم که به دور از ناامیدی زندگی کنی .


نوشته شده توسط پسر جنوبی در شنبه 9 شهریور 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ
هیچ ! |

آزارم می دهی ... به عمد ...

 اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم

 نه گله ای نه شکوه ای، حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .

 انتظار بی مفهوم است نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .

 فقط صدای چلک چلک باران

 این منم که روی وسعت دل زمین می گریم .


نوشته شده توسط پسر جنوبی در شنبه 26 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ
برای مهربام غمگینم |

خانه مان را عوض می كنیم تا لبخندهای تو بیشتر به ماه و ستاره ربط پیدا كند.


نوشته شده توسط پسر جنوبی در شنبه 19 مرداد 1387 و ساعت 08:08 ق.ظ
فاصله ها (برای ابجی ام كه خیلی از من دور است .) |


نوك انگشتانم را بر شیشه آبی آسمان می كشم و تكه ابرهای سفید را به بازی می گیرم ،

به تو فكر می كنم ، تویی كه روحت را از من پنهان می كنی و رها ، چون نسیمی در میان نارنجستان ها می گذری ،

به سرنوشت خود و روحی كه همواره از غم ها و شادی های زودگذر لب پر می زند ،

و به لحن صریح روزگار در توصیف فاصله ها...


نوشته شده توسط پسر جنوبی در پنجشنبه 17 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ
وابسته من یا تو ؟! |

من تو را دوست دارم
پس من به تو وابسته ام و تو از طریقه این وابستگی به من متصل هستی . بنابر این تو وابسته ی وابستگی من هستی و باید در همه ی زمینه ها مرا ارضا کنی و چون این کار را نمی کنی من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیر هستم. زیرا من به تو وابسته هستم و می خواهم دیگر وابسته نباشم و می خواهم ابن بار تو به این وابستگی پاسخ متقابل بدهی.

آبجی امروز نوشته ات را خواندم



نوشته شده توسط پسر جنوبی در پنجشنبه 17 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ
من هنوز دلتنگ توام |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم...

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و سه نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

 برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانیشون رو فهمید و درست درکشون کرد.

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد...

 


نوشته شده توسط پسر جنوبی در پنجشنبه 17 مرداد 1387 و ساعت 09:08 ق.ظ
تنهائی |

خسته و کلافه ام , برای بار چندم به ساعتم نگاه می کنم, از روی عادت ,بی اینکه بفهمم ساعت چند است . منتظر کسی نیستم اما اضطراب انگار روحم را ذره ذره می جود.

لبخند های تکراری... حرف های بیهوده... لبخندمی زنم و در پاسخ اطرافیانم چند کلمه ای می گویم بی اینکه بفهمم چه گفته ام.

ثانیه ها انگار نمی خواهند بگذرند و زمان در جا یخ زده است.
کدام یک از ما حسش نکرده ایم؟ تنهایی را می گویم, این حس کشنده تنهایی را و چه کسی بهتر از تک تک ما می داند که واقعیت تنهایی را در میان جمع می توان حس کرد؟در جمع و در عین حال تنها و تنهایی انگار به تمام حس ها و رویاهایم یک جورعمق, یک جورحزن و اندوه می بخشد.اما در تنهایی که با خودم حرف می زنم, در سکوت, انگار به درون هوشی نقب می زنم که از من نیست ,خیلی پخته تر و با تجربه تر از آن است که در تمام عمر بوده ام جواب سوال هایی را پیدا می کنم که همیشه برایم بی پاسخ مانده اند

با خودم که بحث می کنم گفتگو می کنم انگار نیمه گمشده ام را از میان تمام خاطرات خاک خورده گذشته بیرون می کشم و اوست که انگار به من می گوید :"نگاه کن تو همیشه تنها بوده ای .تنها بوده ای و فرو رفته ای حتی میان جمع."


نوشته شده توسط پسر جنوبی در شنبه 29 تیر 1387 و ساعت 08:07 ق.ظ
یادت هست؟ |

یادت هست؟

روز تولدم یك دوره شعر نو  به من هدیه كردی

هیچ كس نمی دانست من عاشق شعرم.

مرا یادت هست؟


نوشته شده توسط پسر جنوبی در شنبه 29 تیر 1387 و ساعت 08:07 ق.ظ
می دانستم |

می دانستم خواهی رفت

این كابوس به سراغم خواهد آمد می دانستم

می دانستم،این كابوس در تقدیر من بود

سكوت خواهی كرد برای همیشه می دانستم.


نوشته شده توسط پسر جنوبی در چهارشنبه 12 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ
پشت خط |

خانه من

آنتن نمی دهد

نزدیك خانه ام رودخانه ایست

آنجا هم آنتن نمی دهد

دلم می خواهد

كسی كنار رودخانه

مدام

شماره مرا بگیرد

و مدام

بشنود

مشترك مورد نظر در دسترس نیست.


نوشته شده توسط پسر جنوبی در دوشنبه 20 خرداد 1387 و ساعت 09:06 ق.ظ
۷ سین |

س س
س س س
س س!
سکوت کن که امسال هم سال حماقت است!


نوشته شده توسط پسر جنوبی در یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 و ساعت 09:05 ق.ظ
این حال |

یك چاقوست

تا دسته فرو رفته در پهلو

نام كوچك دوست بر آن

درد هم بیداد كند

كه می كند

یك ناروست

باور نكن

باور نمی كنم.


نوشته شده توسط پسر جنوبی در یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 و ساعت 09:05 ق.ظ
زمان |

 

دیگر حتی خودم را نیز در عکسهایم نمی شناسم .

... امروز چه ساعتی از سال است ؟ ...


نوشته شده توسط پسر جنوبی در یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 و ساعت 08:05 ق.ظ
*** |

چند خطی از بابا بزرگ:

خنده بر لب میزنم تا كس نداند راز من!ورنه این دنیا كه ما دیدیم خندیدن نداشت!!!من از شهرتو چون نالان میگذرم تنها سایه من باشد هم سفرم این عشق تو مرا بنگر تا كجا كشانده دست از دلم بدار كه دگر تاقتم نمانده!


نوشته شده توسط پسر جنوبی در جمعه 20 اردیبهشت 1387 و ساعت 10:05 ق.ظ
همه چیز روبه راه است. |

آرام ، آرام ، همه چیز را یاد گرفتم.

باورت نمیشود

یادگرفتم شبها بخوابم ! با یك آرام بخش هر ماه.

یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم ،

حتی وسط حرفهایش بلند نمیشوم!

یاد گرفتم

بدون كمك كسی از چهار راه بگذرم.

نگرانم نشو ، همه چیز را یاد گرفته ام

مثل كوری كه عصا به دست سر به زیر تنش را جمع میكند كه به چیزی نخورد ،

راه رفتن در این دنیا

 بدون تو را

 یاد گرفتم!!


نوشته شده توسط پسر جنوبی در جمعه 20 اردیبهشت 1387 و ساعت 10:05 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ آبان + شمع+ + هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق+ من و تو + تبریک+ هیچ !+ برای مهربام غمگینم+ فاصله ها (برای ابجی ام كه خیلی از من دور است .)+ وابسته من یا تو ؟!+ من هنوز دلتنگ توام+ تنهائی+ یادت هست؟+ می دانستم+ پشت خط

صفحات: 1 2 3